پ مثل...

{۰}
پیرمرد اتاقی داشت و یک تلویزیون لامپی. ماهواره نداشت. الکوثر می‌دید و کمی الرای الاول شبکه‌ی العالم را. اتاق پنجره‌ای کوچک داشت به آشپزخانه. کنار دیوار تخت را گذاشته بود. می‌نشست روی تخت. از در خانه می‌آمدم توی حیاط و بعد یک‌راست می‌رفتم به همین یک اتاق. تخت و پنجره‌ی کوچک آشپزخانه کنار هم بودند. می‌ایستادم کنار تخت به دست‌بوسی پیرمرد. بعد سر را که بالا می‌آوردم؛ سینک ظرف‌شویی آشپزخانه را می‌دیدم. کنار سینک همیشه پیریل بود: با نود و چند سال سن پخت‌وپز می‌کرد. غذا می‌پخت. و ظرف‌ها را هم خودش می‌شست؛ با پریل. هر بار که می‌رفتم دست‌بوسی بوی پریل بود و بعد گوشه چشمی به سینک ظرف‌شویی. حالا هر هفته، پنج‌شنبه؛ یاد او هم که نباشم پریل گوشه‌ی سینک ظرف‌شویی من را یاد او می‌اندازد. نزدیک صد سالگی روی همان تخت از دنیا رفت.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.

نامحسوس

{۰}
»۰۸:۲۳ ق.ظ، ۲۶م تیر ۱۳۹۶
دیرم شده بود برا رفتن ب کار، از دم خونه دویدم. سر خیابون از جلو ی ۲۰۶ رد شدم سریع. بندگان خدا ترسیدند نکنه تصادف بشه. راننده با ی لحن هراسون گفت: مواظب باش. من اعتنا نکردم و ادامه دادم دویدن رو. تو دلم گفتم: اون باید مواظب باشه. دیدم سر تقاطع وایساد. گفتم انگار داره داستان میشه. رسیدم بهش، دیدم ۲ تا افسر راهنمایی تو ماشین نشستند. نگو ماشینه، پلیس نامحسوس بوده.

هواکش

{۰}
»۰۴:۵۸ ب.ظ، ۱۷م تیر ۱۳۹۶
حالا اینکه زیرگذرهای عبوری تهران هواکش دارند یا نه الان مسئله من نیست. این رو حالا میبینم که به محض ورود به زیرگذر چهارراه ولیعصر، داشتم خفه میشدم.

تگ