ترحم

{۲}
[یاقوت حموی] در جلد هشتم کتاب معجم البلدان مینگارد: فرعون به هامان دستور داد که نهر سردوس را حفر کند. هنگامی‌که هامان مشغول حفر جوی شد، اهالی قریه‌ها هرکدام می‌آمدند و مالی می‌دادند که عبور آن نهر از قریه آن‌ها باشد. هامان گاهی آن نهر را به‌طرف مشرق و گاهی به‌طرف مغرب و گاهی به‌طرف قبله می‌برد و بدین‌وسیله از هر قریه‌ای مبلغی می‌گرفت تا اینکه صد هزار دینار جمع کرد و پول‌ها را نزد فرعون آورد و قضیه را برای فرعون شرح داد. فرعون گفت: وای بر تو. بر مولا لازم است که بر بندگان خود ترحم کند و به آن‌ها فیض برساند و طمع به مال آن‌ها نکند. فوراً پول‌های آن‌ها را به آن‌ها رد کن. هامان هر چه از اهل قریه‌ها گرفته بود، به آن‌ها رد کرد. [حالا] در مصر نهری از نهر سردوس بهتر نیست، زیرا که هامان در حفر آن خیلی زحمت کشید.
منبع: کتاب الملاحم و الفتن نوشته‌ی سید بن طاووس
{۲}

گپ و گفت

از انصاف حرف بزنیم؟

{۱}
نه قدشان به هم می‌خورد و نه هیکلشان. اما آنچه دیده می‌شد این بود که دارند دعوا می‌کنند و کار داشت به یقه‌گیری و زدوخورد می‌کشید. او رفت و سعی کرد آن‌ها را از هم جدا کند. ترفندش این بود که تلاش کرد به هرکدام فرصتی برای حرف زدن دهد و خود را قاضی کند و بین آن دو مصالحه کند. اما موفق نبود و تنها یکی از آن دو حرف می‌زد و آن دیگری مدام هجوم می‌آورد و نمی‌گذاشت حرفی و کلامی منعقد شود.
او بعدازاین تلاش نافرجام و در همان گیرودار، خواست که از شواهد دوروبر؛ علت حادثه را پیدا کند. اما چیزی برای کشف کردن معمای دعوا نبود. برای همین باز سعی کرد جلوی هجوم مرد درشت‌اندام را بگیرد و به آن‌یکی دیگر که لاغراندام و کوتاه‌قد بود فرصت بدهد: - تغییری حاصل نشد و دو نفر باز دست‌به‌یقه شدند.
او که دید یک‌طرف دعوا جسمی ضعیف و نحیف دارد، حق را به او داد و تلاش کرد به مرد قوی جسته بفهماند که دارد زور می‌گوید. اما مرد قوی جسته زود این جهت‌گیری او را فهمید و با یک حرکت کنارش زد و به جروبحث با مرد لاغر ادامه داد.
او حالا کناری ایستاده بود و داشت به این گمان می‌رسید که ممکن است حق با مرد قوی‌هیکل باشد و در این میانه، مرد لاغر دارد از ضعف جسمی خود تمام بهره را می‌برد و با مظلوم‌نمایی؛ قصد دارد حق را ناحق کند. اما چیزی نگذشت که به خودش نهیب زد که شاید مرعوب هیکل و زور مرد قوی‌هیکل شده باشد و این تصورات از ترسی که مرد در دلش ریخته بود، شکل گرفته باشد. پس کدام‌یک حرف حق می‌زدند؟
تصورات و پیش‌فرض‌ها و قضاوت‌ها را کنار گذاشت و این بار به بگومگوها دقیق شد. دانست که ماجرا ازاین‌قرار بوده است که مرد لاغراندام جعبه‌ی سنگینی را حمل می‌کرده است و بیش از آن‌که حواسش به راه رفتن باشد، تلاش داشته که با هر زحمتی بار را به مقصد برساند. پس ناتوانی جسمی و سنگینی بار، حواس مرد لاغراندام را از این‌که جعبه‌ی در دستش به کسی و جایی نخورد؛ پرت کرده و در میانه‌ی راه جعبه به مرد قوی‌هیکل برخورد کرده است. از طرفی مرد قوی‌بنیه توقع این را داشته که هنگام راه رفتن همه از سر راهش کناری بروند و راه را برای او باز گذارند.
بعد این تصادم، مرد قوی‌بنیه تذکری داده است و راهش را ادامه داده، اما مرد کوتاه‌قد از فرط خستگی و کم‌توانی؛ زیر جلکی تکه‌ای به مرد قوی انداخته و همین شده شروع درگیری.
با روشن شدن این بخش از ابعاد ماجرا، او می‌دانست که هرکدام تا حدودی مقصر هستند و برای ختم دعوا می‌بایست تقصیر خود را به گردن بگیرند و تمام. اما مرد لاغراندام همیشه توقع داشته که همه باید به او ترحم کنند و هوایش را داشته باشند. از طرفی مرد قوی‌بنیه هم همواره در زندگی‌اش توقع داشته که کسی سر راهش را نگیرد و دیگر آدمیان از جثه‌اش حساب ببرند.
او حالا می‌دانست که وضع جسمی هرکدام از آن دو نفر، آن‌ها را نسبتاً متوقع کرده بوده است. پس برخورد این دو نفر، با آن پیشینه‌ای که هرکدام در ذهن خود دچار آن بوده‌اند؛ منجر به درگیری شده است. از طرفی، در درگیری هم؛ هریکی توقعاتی داشته‌اند که سبب کش آمدن نزاع شده است: مرد لاغر، توقع داشت با مظلوم‌نمایی خود را در دعوا برتر ببیند و آن دیگری توقع داشت که مرد کم‌بنیه، مرعوب جثه و اندام او شود و حق نصیبش گردد.
سپس او پیش خود گفت: ˮاگر هرکدام، توقعاتشان را بر مبنای دیگری به‌جز وضعیت جسمی خود بنا نهند و در هنگام درگیری؛ سعی در فهم سهم خود از پدید آمدن مشکل کنند، درگیری و نزاع این‌قدر کش‌دار و بی‌پایان نمی‌شود“.
اما چه سود که آدمیان آن سرزمین، بنای تصورات خود از توان آدمی را تنها بر اساس قوه‌ی جسمی شکل می‌دادند و هر چه فربه‌تر می‌شدند؛ خود را محق و هرچه نحیف می‌شدند، خود را مظلوم ماجرا جلوه می‌دادند. صد حیف.
{۱}

گپ و گفت

تازه محله

{۱}
مهاجرت او، رفتن از یک شهر به شهری دیگر نبود؛ رفتن از محله‌ای به محله‌ی دیگر بود. سعی می‌کرد تصور کند که در جای دوم، دیگر از روابط بد و پیچیده خبری نیست. رفت میان مردمان محله جدید. می‌خواست بداند تا چه حد صبر دارند و تا چه حد مراعات کردن بلدند و تا چه حد حرف زدن و زور نگفتن می‌دانند. گمانش این بود که آدم‌های برخوردار ساکن در محله‌ی جدید، رفتارهای بهتری در مواجه با همدیگر از خود بروز می‌دهند. اما نمی‌دانست چگونه با این آدم‌ها معاشرت کند.
پیش خودش گفت:ˮسر صحبت رو با یکی باز می‌کنم و گرم می‌گیرم و صمیمی که شدم، او‌ن‌وقت می‌فهمم طرفم چه شخصیتی داره و چقدر برا زندگی انسانی مهارت یاد گرفته“. اول از ایده‌اش خوشش آمد. اما قبل از ایجاد گفتگو با فردی غریبه، دید که این روش خیلی ابتدایی و غیرکاربردی است. چراکه حساب کرد و دانست: برای این‌که ۵ نفر دوست و آشنا با این روش پیدا کند، دست‌کم دو سال وقت لازم دارد تا با بیست سی نفر رابطه بگیرد و هرکدام را بشناسد و اگر مطلوبش حاصل شد؛ آن‌وقت رابطه را ادامه دهد. خب این مقدار از زمان، واقعاً حوصله‌سوز و طاقت‌فرسا طی می‌شد قطعاً.
بعد گمان کرد که با شروع یک حادثه فراگیر و یا در یک همیاری مشترک با آدم‌ها؛ می‌تواند اطرافیان جدیدش را بشناسد. اما این هم از توان جسم و روحش خارج بود: نه توان درگیری فیزیکی برای دعوا و بزن‌بزن داشت و نه روحش طاقت تنش و درگیری را. برای همیاری هم زمینه‌ی مشترکی نمی‌دید. کوچک‌ترین زمینه‌ها هم بهانه‌ی خوبی برای شناخت آدم‌ها نبود: یک روز داشت از پل عابر پایین می‌آمد و دید که مادری، بچه‌ی نوزادش را با کالسکه دارد از پله‌ها بالا می‌برد. گمان برد که زمینه‌ی یک همیاری کوچک برایش فراهم‌شده است. پس رفت طرف کالسکه و خواست که جلوی آن را بگیرد و زن را یاری دهد. اما همین‌که خم شد، زن جیغ کوتاهی زد و بعد که حالت مضطرب و پریشان او را دید؛ سرسری تشکری کرد و کمک او را رد کرد. این تجربه باعث شد که دنبال همیاری‌ها دونفره نرود و به دنبال زمینه‌ای بگردد که آدم‌های بیش‌تری حاضر به کمک و همیاری و مشارکت در آن می‌شدند. اتفاقاً چندی بعد، یکی از این زمینه‌ها با آغاز کمک به مردم زلزله‌زده سیستان در محله‌ی جدید؛ شروع شد. پس رفت و خودش را به جمع مردم خیر محله رساند. دید که هر از چندنفری گعده‌ای دارند و با یکدیگر در حال گفتگو هستند. اما به هرکدام که خواست نزدیک شود، حرف‌ها قطع می‌شد و مردم از دورش پراکنده می‌شدند. دید که این هم راه خوبی برای شناخت آدم‌ها نیست و هر اقدامی ازاین‌دست کارها کند؛ باز در میان مردم محله‌ی جدید غریبه است و او را در میان جمع خود راه نمی‌دهند. تنها راهی که مانده بود، پیش آمد حادثه‌ای غیرمنتظره بود. اما این محله آن‌قدر آرام بود که تا سال‌های بعد هم حادثه‌ای رخ نداد.
او از محله‌ای پرسروصدا و پرتنش و از میان آدم‌های کم‌درآمد و مستمند، به محله‌ای مهاجرت کرده بود که ساکنینش، آرام و کم‌صدا و کم‌حرف بودند. نمی‌دانست در محیط جدید چگونه می‌تواند آدم‌ها دور و برش را بشناسد و با آن‌ها رابطه بگیرد. او خیلی تنها ماند.
{۱}

گپ و گفت

وسعت

{۱}
»۰۸:۱۳ ب.ظ، ۲۸م مهر ۱۳۹۷
شاید برای تو مخاطب حرف ساده و بی‌مغزی بیاد، اما من اولین باره که دارم وسعت عزادارهای امام حسین رو می‌بینم. نمی‌دونم چ طور باید توضیح بدم. می‌گم که: اولین باره که دارم وسعت انتشار عزای امام رو به چشم می‌بینم.

پ‌ن:
منظورم از وسعت، رابطه‌ی نزدیکی با کثرت عزادارها نداره.

نامحسوس

{۰}
»۰۸:۲۳ ق.ظ، ۲۶م تیر ۱۳۹۶
دیرم شده بود برا رفتن ب کار، از دم خونه دویدم. سر خیابون از جلو ی ۲۰۶ رد شدم سریع. بندگان خدا ترسیدند نکنه تصادف بشه. راننده با ی لحن هراسون گفت: مواظب باش. من اعتنا نکردم و ادامه دادم دویدن رو. تو دلم گفتم: اون باید مواظب باشه. دیدم سر تقاطع وایساد. گفتم انگار داره داستان میشه. رسیدم بهش، دیدم ۲ تا افسر راهنمایی تو ماشین نشستند. نگو ماشینه، پلیس نامحسوس بوده.

تگ