نگهبان آخرین قطار

{۳}
صدای چرخش چرخ‌های قطار آمد. مرد بیدار شد. بلند شد و رفت کنار تنها پنجره‌ی اتاق نگهبانی. خواست مسافرها را در پشت پنجره‌ی کوپه‌های قطار ببیند؛ اما قطار باری بود: واگن‌ها، ردیف تانکرهای سیاه بودند. برگشت و در رختخواب نشست. شب چهاردهم ماه بود. نور مهتاب افتاده بود روی پنجره. دلش خواست یک قطار مسافری تهران – مشهد از جلوی پنجره‌اش رد شود. می‌خواست برای مسافرها دست تکان دهد.
بلند شد و شیر روشویی اتاق را باز کرد. وضو گرفت. سجاده پهن کرد. نافله شب خواند. منتظر صدای مؤذن شد. صدایی نیامد. رادیو دو موجش را روشن کرد. داشت اذان مرکز را پخش می‌کرد. کمی دیگر منتظر ماند. صدای مؤذن نیامد. بلند شد و پنجره را باز کرد. هوا دم داشت. از دور چراغ روشن هیچ لوکوموتیوی را ندید. نگاه به آسمان کرد. فجر آمده بود. اذان و اقامه گفت و نماز صبحش را خواند. قرآن جیبی‌اش را باز کرد و شروع کرد به جزء خوانی. درعین‌حال منتظر شنیدن صدای چرخ‌های قطار بود؛ اما تا نزدیکی‌های طلوع دیگر قطاری نیامد. بعد از طلوع بلند شد و لباسش را پوشید. ساکش را جمع کرد. پرده اتاق را کشید. بی خوردن صبحانه از اتاقش رفت بیرون: این آخرین شب، مرد دوست داشت برای مسافرهای قطار تهران – مشهد دست تکان دهد. زیر لب برای سلامتی‌شان دعا بخواند و از آن‌ها بخواهد نایب‌الزیاره‌اش باشند؛ اما آخرین قطار باری بود: ردیف تانکرهای سیاه از روغن آفتاب‌سوخته. مرد در را قفل کرد و رفت. اولین روز بازنشستگی او آغاز شده بود.
{۳}

گپ و گفت

ری کردن

{۲}
دوست داشتم از اولین سال‌هایی که پیاده‌روی اربعین راه افتاد، در این مراسم باشم. اولین روزهایی که دیگر صدام نبود و راه‌های مخفی پیاده‌روی از رونق افتادند و راهی باز شد از نجف تا کربلا و موکب‌ها هرکدام یک قطعه از زمین کنار آن جاده را گرفتند برای خدمت به زوار اباعبدالله. من آن زمانی را دوست داشتم در پیاده‌روی باشم که تازه این راه باز شده بود. این را نمی‌گویم که حالا رغبتی برای سفر به عراق و شرکت در پیاده‌روی ندارم؛ نه. هرسال نزدیک ایام اربعین دوست دارم پای پیاده به زیارت حسین در کربلا بروم. از نجف تا کربلا را قدم‌به‌قدم بروم و برسم به شش‌گوشه اباعبدالله.
اما رغبتم برای شرکت در مراسم سال‌های اول برمی‌گردد به تجربهٔ من از شرکت کردن در مراسم بی‌رونق و کم تعداد هیئت‌های نوظهور حسینی. هرکدام از آن‌ها به‌مرور پا گرفتند و از خلوتی به شلوغی رسیدند. اما شرکت در روزهای خلوتی چنین هیئت‌هایی فرصت درک یک حس را به من دادند. با مشاهده بزرگ شدن و پررونق شدن هرکدام در طی زمان این حس را داشتم که کسی در تلاش است برای به سامان رساندن دسته‌های کوچک. اما این از عهده که برمی‌آمد؟ در هیچ‌کدامشان متولی توان این را نداشت که خود هیئت را نظم دهد و رونقش را افزون کند. می‌دیدم که با همهٔ ضعف گردانندگان، روزبه‌روز بر تعداد آدم‌ها برای شرکت در مراسم افزوده و امکانات فراهم می‌شود. این موفقیت برای کسانی حاصل می‌شد که از راه‌اندازی یک کسب‌وکار نسبتاً پررونق ناتوان بودند. حتی در امور معنوی و ارشاد خلق‌الله عاجز بودند. اما تجمع کوچک این‌ها زیر بیرق حسین بن علی کار خودش را می‌کرد. اینجا بود که حس حضور حضرت را تجربه می‌کردم. و به این سن شاید نزدیک به ده بار این حس را در «ری کردن» مراسم کم رونق و نوبنیاد تجربه کردم.
از برای هم این دوست داشتم در سال‌های خلوت پیاده‌روی حضور می‌داشتم تا این حس را باز تجربه کنم. حیف که نتوانستم و این فرصت از من گرفته شد. حالا که مراسم پیاده‌روی آن‌قدر رونق گرفته که کشور عراق توان پاسخ‌گویی به سیل مشتاقان زیارت را ندارد. و خوشا چنین شوری. ای‌کاش فرصتی فراهم شود تا لااقل تجربه حضور در جمعیت میلیونی مراسم اربعین را پیدا کنم.
{۲}

گپ و گفت

سرانجام گروکشی

{۲}
نوشته‌های قبل وبلاگ را مرور کردم. یکی دربارهٔ ضریح جدید حرم امام حسین است. اسمش؟ گروکشی. آن موقع که نوشتم گرفتار عنوان برایش نبودم. دوست داشتم نوشته‌ام بی‌عنوان نباشد فقط. اما آخر نوشته دیدم دارم رسماً گروکشی می‌کنم از آقا. این شد که عنوان نوشته شد گروکشی. خیال می‌کردم نوشته را همین چند نفر مخاطب وبلاگ می‌خوانند و بس. اما الآن که برگشته‌ام به مرور نوشته‌ها؛ نظرم برگشته است. چگونه؟
من طلبی از آقا کرده بودم و راستش دربند جواب نبودم. دنبال این نبودم که چیزی بخواهم و با جسارت از او طلب کنم. که در وسع خود نمی‌دانستم این کار را؛ چه برسد به این‌که بدانم: -می‌شود نوشته‌ای را اینجا بگذارم و مخاطب اول آن خود آقا باشد. اما اول خوانندهٔ گروکشی خود امام حسین بود. و هنوز یک ماه از نوشتن مطلب نگذشته بود که دعوتمان کرد کربلا.
{۲}

گپ و گفت

نامحسوس

{۰}
»۰۸:۲۳ ق.ظ، ۲۶م تیر ۱۳۹۶
دیرم شده بود برا رفتن ب کار، از دم خونه دویدم. سر خیابون از جلو ی ۲۰۶ رد شدم سریع. بندگان خدا ترسیدند نکنه تصادف بشه. راننده با ی لحن هراسون گفت: مواظب باش. من اعتنا نکردم و ادامه دادم دویدن رو. تو دلم گفتم: اون باید مواظب باشه. دیدم سر تقاطع وایساد. گفتم انگار داره داستان میشه. رسیدم بهش، دیدم ۲ تا افسر راهنمایی تو ماشین نشستند. نگو ماشینه، پلیس نامحسوس بوده.

هواکش

{۰}
»۰۴:۵۸ ب.ظ، ۱۷م تیر ۱۳۹۶
حالا اینکه زیرگذرهای عبوری تهران هواکش دارند یا نه الان مسئله من نیست. این رو حالا میبینم که به محض ورود به زیرگذر چهارراه ولیعصر، داشتم خفه میشدم.

تگ