ترحم

{۲}
[یاقوت حموی] در جلد هشتم کتاب معجم البلدان مینگارد: فرعون به هامان دستور داد که نهر سردوس را حفر کند. هنگامی‌که هامان مشغول حفر جوی شد، اهالی قریه‌ها هرکدام می‌آمدند و مالی می‌دادند که عبور آن نهر از قریه آن‌ها باشد. هامان گاهی آن نهر را به‌طرف مشرق و گاهی به‌طرف مغرب و گاهی به‌طرف قبله می‌برد و بدین‌وسیله از هر قریه‌ای مبلغی می‌گرفت تا اینکه صد هزار دینار جمع کرد و پول‌ها را نزد فرعون آورد و قضیه را برای فرعون شرح داد. فرعون گفت: وای بر تو. بر مولا لازم است که بر بندگان خود ترحم کند و به آن‌ها فیض برساند و طمع به مال آن‌ها نکند. فوراً پول‌های آن‌ها را به آن‌ها رد کن. هامان هر چه از اهل قریه‌ها گرفته بود، به آن‌ها رد کرد. [حالا] در مصر نهری از نهر سردوس بهتر نیست، زیرا که هامان در حفر آن خیلی زحمت کشید.
منبع: کتاب الملاحم و الفتن نوشته‌ی سید بن طاووس
{۲}

گپ و گفت

تکرار

{۱}
تعریفی از تکرار نمی‌شناسم. راستش با واژه تکرار ناآشنایم. ممکن است بگویی تکرار به آن کار/ فکر/ خیالی گویند که دست ازسرت برندارد و مدام و مدام با آن مشغول باشی. اما من این را قبول ندارم. من گمان می‌کنم که کار/ فکر/ خیال تکراری نداریم. چراکه تو در مواجهه هر باره با یک کار/ فکر/ خیال مشابه، وضعیت یکسانی نداری. مثال بزنم:
تو هرروز خیالات مشابهی را مرور می‌کنی و اسم آن را می‌گذاری خیال تکراری و شاید از دست خود خسته و ملول هم شوی. اما آیا تو هرروز دقیقاً شرایط دیروزت را داری؟ تو حداقل یک روز بزرگ‌تر شده‌ای و جسمت کمی خسته‌تر شده و تنت کمی فرسوده‌تر شده و موهای سرت کمی تُنُک‌تر شده و از حجمش کمی کاسته شده و دندان‌هایت فرسوده‌تر شده و بازوها... امان از بازوها.
می‌دانی چه می‌خواهم بگویم؟ حرفم این است که خودت را سرزنش نکن که با خیالی تکراری مواجهی هرروز و هر شب. چراکه تو هر لحظه شرایط نو به نویی داری و با شرایط جدید، خیال مشابهی را در سر می‌پروری. پس هر آنْ که خیال به سرت آمد، با حال جدیدت با آن مواجه شو و خود را برای تکراری بودن خیالت سرزنش نکن. این‌طوری می‌توانی خیالت را رشد دهی و روز به روز با آن انس بگیری و وسعتش دهی. حتی اگر آن خیال هیچ‌گاه به واقعیت روزمره‌ات راه نیابد، بازهم ملالی نیست.
{۱}

گپ و گفت

وقت نظرکردن - بخش چهارم

»بخش سوم
دانشجویان رشته‌های پزشکی در خانه‌های یک‌شکل و در نزدیکی خوابگاه دانشگاه اسکان داشتند. او کسی را می‌شناخت که پرستاری می‌خواند و صدای خوبی هم داشت. شب سوم و بعد از پایان مراسم، یکی از دانشجوهایی را دید که با آقای پرستار دوستی نزدیک‌تری داشت و خبر داشت که در این تعطیلی او کجاست.
وقتی دانست او خانه مانده و مسافرت نرفته، خوش‌حال شد که برای هیئت؛ مداح زنده پیدا کرده است. همان‌جا و بی‌معطلی به شماره همراهش زنگ زد. وقتی صدایش را از پشت‌گوشی شنید، احوال‌پرسی کوتاهی کرد و او را برای مداحی دعوت کرد: آقای پرستار، پذیرفت.
روز چهارم شد. چند دقیقه مانده به اذان ظهر، رفت سمت نمازخانه تا در را باز کند برای نماز جماعت. نمازخانه در کنار در ورودی اصلی خوابگاه قرار داشت. نزدیک که شد، روحانی مبلّغ را با یک چمدان مسافرتی؛ ایستاده کنار کیوسک نگهبانی دید. خیلی خوشحال شد. قدم تند کرد طرفش. بعد از سلام و خوش‌آمد، کلید اتاق مخصوص اقامت مبلّغ‌ها را از نگهبانی گرفت و با روحانی همراه شد. چمدان را در اتاق گذاشتند و برگشتند نمازخانه. بعد از نماز، روحانی برای ده نفر نمازگزار سخنرانی کوتاهی کرد و ذکر مصیبت حضرت رقیه خواند. پس‌ازآن او ماند و روحانی تا برای شب چهارم برنامه‌ریزی کنند.
وقت مغرب شد. یکی از نمازگزارها زودتر از بقیه رسیده بود نمازخانه. او سلامش کرد. آن دانشجو را دورادور می‌شناخت و می‌دانست صدای خوشی دارد. از او خواست که اذان بگوید. دانشجو هم قبول کرد و رفت پشت میکروفون. بعدازآن او پیچ بلندگوها را باز کرد و صدای اذان در محوطه پخش شد. به‌این‌ترتیب آن‌ها هم که از برنامه خبر نداشتند، خبر شدند که در نمازخانه خبری هست. دیگر نیاز به اعلان عمومی نبود: -تقریباً ۵۰ نفر برای اقامه نماز آمدند. بعدازآن، او بی‌معطلی کسی را فرستاد تا برای روحانی صندلی بیاورد.
نزدیک به‌جایی که سخن‌رانی داشت به روضه می‌رسید، مداح آمد. با او خوش‌وبش کرد و بعد رفت کنار صندلی نشست. روحانی میکروفون را داد دستش. با اشاره او، یکی چراغ‌ها را خاموش کرد؛ جز تک چراغی که نور سبزرنگی داشت و بالای سر مداح بود.
شب چهارم محرم بود. آقای پرستار شروع کرد از سختی‌های کار پرستاری گفتن. گفت و گفت و گفت تا رسید به روایت تلاش حضرت زینب در مراقبت از کودکان و زنان کاروان اسرا. پرستاری بی‌حد مهربان را تصور کرد و سر آخر یک سؤال پرسید: چگونه این زن به‌شدت دلسوز، با دستان خودش لباس رزم تن دو طفلش کرد و فرستادشان میدان رزم با عدو؛ درحالی‌که می‌دانست بازگشتی در کار نیست؟
بیش‌تر آن‌ها که برای نماز آمده بودند، پای سخن‌رانی و روضه و سینه‌زنی نشستند. شب چهارم تمام شد.

گپ و گفت

وسعت

{۱}
»۰۸:۱۳ ب.ظ، ۲۸م مهر ۱۳۹۷
شاید برای تو مخاطب حرف ساده و بی‌مغزی بیاد، اما من اولین باره که دارم وسعت عزادارهای امام حسین رو می‌بینم. نمی‌دونم چ طور باید توضیح بدم. می‌گم که: اولین باره که دارم وسعت انتشار عزای امام رو به چشم می‌بینم.

پ‌ن:
منظورم از وسعت، رابطه‌ی نزدیکی با کثرت عزادارها نداره.

نامحسوس

{۰}
»۰۸:۲۳ ق.ظ، ۲۶م تیر ۱۳۹۶
دیرم شده بود برا رفتن ب کار، از دم خونه دویدم. سر خیابون از جلو ی ۲۰۶ رد شدم سریع. بندگان خدا ترسیدند نکنه تصادف بشه. راننده با ی لحن هراسون گفت: مواظب باش. من اعتنا نکردم و ادامه دادم دویدن رو. تو دلم گفتم: اون باید مواظب باشه. دیدم سر تقاطع وایساد. گفتم انگار داره داستان میشه. رسیدم بهش، دیدم ۲ تا افسر راهنمایی تو ماشین نشستند. نگو ماشینه، پلیس نامحسوس بوده.

تگ