این چند روز

{۰}
سه روز تعطیلی پشت هم. گفتن ندارد که این هم برای خودش خبری‌ست؛ و هم‌این خبر بهانه‌ی خوبی‌ست که انسان از روزمره‌گی دربیاید؛ و تا اوّلین جایی که سراغ‌اش را در ذهن می‌گیرد سفر کند. راه‌های دیگری هم هست لابد برای گذران وقت که خب حرف الآن من نیست. اما سفر! یکی از راه‌های دور –و- نزدیک را پیدا می‌کنی و سفر را شروع می‌کنی. در راه شاید بخواهی کمی نفس تازه کنی و پناه ببری به حاشیه‌ی راه و کمی استراحت کنی. بعد؛ دوباره سفر ادامه دارد و راه. تا جایی که مقصدت است.
این سه روزش را ما یک روز رفتیم قم؛ و البته وقتی نبود تا صبحانه را در حاشیه دشت سراسر خاک کویر بخوریم. پس بکوب رفتیم تا خود قم. ورودی شهر ولوله‌ی جمعیت بود. به نزدیکی‌های حرم حضرت معصومه که رسیدیم برای پارک ماشین تا دو تا از پارکینگ‌های اطراف حرم رفتیم و اولی که ماشین تازه راه نمی‌داد و دومی کلی نگه‌مان داشت جایی خالی شود و بعد. شبستان، رواق‌ها و اطراف ضریح از این شلوغی بی‌نصیب نبود و هر گوشه‌اش را جماعتی/ خانواده‌ای پر کرده بودند؛ و پیش خود می‌گفتی که همه‌ی این وسعت تازه‌ی حرم لازم بوده و چه به حق. بعد از زیارت رفتیم تا چند جا از شهر و در ترافیک خیابان‌ها گیر کردیم و پشت چراغْ قرمز چهارراه‌ها معطل شدیم. ظهر شد و وقت نهار. هر که آمده بود مجهز بود و تمام وسایل تفریح و استراحت هم‌راه‌شان. پارکی هست در گوشه‌ای از حاشیه که ما هر هفته در آن نهار می‌خوریم. همیشه هم خلوت است و هوای خوبی دارد و باد خوبی می‌وزد بیش‌تر وقت‌ها. این هفته بیش از همه‌ی وقت‌ها شلوغ بود و جای برای نشستن پیدا نمی‌شد. گوشه‌ای از چمن را گرفتیم و زیلو پهن کردیم و نهارمان را خوردیم. هوای داغ شهر و آفتاب که مستقیم می‌تابید کلافه کننده بود. اما عصری که باز در صحن حرم راه می‌رفتیم؛ هوا ابری شد؛ و باد دم‌کرده‌گی را از شهر برد. چند عکس هم آماتوری گرفتم و یکی‌اش را پیوست هم‌این پست کردم. غروب که شد برگشتیم تهران.

پ‌ن:
تأکید داشتم از سفرها و غیره که ربطی به تیتر خبرهای روز ندارد حذر کنم و اگر خواستم؛ جای دیگری را برای انتشار این نوشته‌ها بردارم. اما از این به بعد این‌ها را هم این‌جا می‌گذارم. سوای این، خبر از سفر؛ از خبرهایی که در سر تیتر قرار می‌گیرند و عالمی ازشان حرف می‌زنند؛ شیرین‌تر است: تا چه پیش آید.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.

نامحسوس

{۰}
دیرم شده بود برا رفتن ب کار، از دم خونه دویدم. سر خیابون از جلو ی ۲۰۶ رد شدم سریع. بندگان خدا ترسیدند نکنه تصادف بشه. راننده با ی لحن هراسون گفت: مواظب باش. من اعتنا نکردم و ادامه دادم دویدن رو. تو دلم گفتم: اون باید مواظب باشه. دیدم سر تقاطع وایساد. گفتم انگار داره داستان میشه. رسیدم بهش، دیدم ۲ تا افسر راهنمایی تو ماشین نشستند. نگو ماشینه، پلیس نامحسوس بوده.
»»»۰۸:۲۳ ق.ظ، ۲۶م تیر ۱۳۹۶

تگ